چشمان تو

از دست تو امشب شده فکرم متلاشي

آرام نگيرم ، مگر از من شده باشي

########

چشمان تو معمار غزلهاي بديل است

بد نيست مرا جنس نگاهت بتراشي

######

جنجال به پا کرده اي و متن خبر ها

محتاج نباشند از اين پس به حواشي

#####

نفرين نکن از دور مرا جان عزیزست

درد است نمک بر جگر پاره بپاشي

#######

يک نيمه پر از دردم و يک نيمه پر از غم

سخت است تو هم روح و تنم را بخراشي

########

مجموعه اي از درد و غم و رنج و عذابم

مجموعه اي از اينکه تو باشي و نباشي

محراب آغوشت

 

 
نتیجه تصویری برای قبولم می کند

 

قبولم می کند در پیری ام محراب آغوشت...


                   

به مسجد می رسند آخر، چو میپوسند قرآن ها


                                                                                                 محمدسهرابی

کمی عشق

با همه ی بی سر و سامانی ام

 

باز به دنبال پریشانی ام

 

 

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

 

در پی ویران شدنی آنی ام

 

 

دلخوش گرمای کسی نیستم

 

آمده ام تا تو بسوزانی ام

 

 

آمده ام با عطش سال ها

 

تا تو کمی عشق بنوشانی ام

 

 

ماهی برگشته ز دریا شدم

 

تا که بگیری و بمیرانی ام

 

 

خوبترین حادثه می دانمت

 

خوبترین حادثه می دانی ام؟

 

 

حرف بزن ابر مرا باز کن

 

دیر زمانی است که بارانی ام

 

 

حرف بزن حرف بزن سالهاست

 

تشنه ی یک صحبت طولانی ام

 

 

ها به کجا می کشیم خوب من؟

 

ها نکشانی به پشیمانیم

 

محمد علی بهمنی

درد عشق

 

درد عشقی کشیده‌ام که مپرس

زهر هجری چشیده‌ام که مپرس

 

گشته‌ام در جهان و آخر کار

دلبری برگزیده‌ام که مپرس

 

آن چنان در هوای خاک درش

می‌رود آب دیده‌ام که مپرس

 

من به گوش خود از دهانش دوش

سخنانی شنیده‌ام که مپرس

 

سوی من لب چه می‌گزی که مگوی

لب لعلی گزیده‌ام که مپرس

 

بی تو در کلبه گدایی خویش

رنج‌هایی کشیده‌ام که مپرس

 

همچو حافظ غریب در ره عشق

به مقامی رسیده‌ام که مپرس

 
 
تصویر مرتبط

ولی حالا چرا؟

 
نتیجه تصویری برای آمدی جانم به قربانت

 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار

اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود

ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت

اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند

در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین

خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر

این سفر راه قیامت میروی تنها چرا

عزيز من

اگر چه بين من و تو هنوز ديوار است

ولى براي رسيدن، بهانه بسيار است

  

بر آن سريم كزين قصه دست برداريم 

مگر عزيز من! اين عشق دست بردار است

  

كسى به جز خودم اى خوب من چه مى داند 

كه از تو - از تو بريدن چه قدر دشوار است

  

مخواه مصلحت انديش و منطقى باشم 

نمي شود به خدا، پاى عشق در كار است

  

تو از سلاله ى‌سوداگران كشميرى 

كه شال ناز تو را شاعرى خريدار است

  

در آستانه ى رفتن، در امتداد غروب 

دعاى من به تو تنها،خدا نگهدار است

  

كسى پس از تو خودش را به دار خواهد زد 

كه در گزينش اين انتخاب ناچار است

در طلب بهار

 

آن کس که تورا شناخت ، من بودم
در کوره ی تب گداخت من بودم

پروانه ی عاشقی که بی پروا
تا مرکز شعله تاخت ،من بودم

مردی که نشست با شکیبایی
از سنگ،الهه ساخت،من بودم

آن کس که تمام هستی خود را
در بازی عشق باخت ، من بودم

تو در طلب بهار و فصلی نو
تکراری و یکنواخت من بودم

صد طعنه که زخمه‌ی نکوهش داشت
شهری به سرش نواخت من بودم

تو راز مگوی یک معمایی
آن کس که تو را نشناخت من بودم

محمد سلمانی

خوابهای کودکی

 

  • من از تمام گل ها بوییده ام تو را
رویای آشنای شب و روز عمر من!
در خواب های کودکی ام دیده ام تو را

 

با تيشه ی خيـــــــال تراشيده ام تو را

 در هر بتی كه ساخته ام ديده ام تو را

 

 از آسمــان بــه دامنـــــــــم افتاده آفتاب؟

 يا چون گل از بهشت خدا چيده ام تو را

 

هر گل به رنگ و بوی خودش می دمد به باغ

 من از تمــــام گلهـــــــا بوييده ام تـــــــــــو را

 

رويای آشنای شب و روز عمــــر من!

 در خوابهای كودكی ام ديده ام تو را

 

از هــــر نظر تــــــــو عين پسند دل منی

 هم ديده، هم نديده، پسنديده ام تو را

 

زيباپرستیِ دل من بی دليل نيست

 زيـــرا به اين دليل پرستيده ام تو را

 

با آنكه جـز سكوت جوابم نمی دهی

 در هر سؤال از همه پرسيده ام تو را

 

از شعر و استعـــاره و تشبيه برتــــری

 با هيچكس بجز تو نسنجيده ام تو را

قیصر امین پور

سیه چشمان

 

مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد

قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد

رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت

مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد

مرا روز ازل کاری به جز رندی نفرمودند

هر آن قسمت که آن جا رفت از آن افزون نخواهد شد

خدا را محتسب ما را به فریاد دف و نی بخش

که ساز شرع از این افسانه بی‌قانون نخواهد شد

مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم

کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد

شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی

دلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد

مشوی ای دیده نقش غم ز لوح سینه حافظ

که زخم تیغ دلدار است و رنگ خون نخواهد شد