گفتمش دم به دم آزار دل زار مکن

 

گفت اگر یار منی شکوه ز آزار مکن

 

گفتمش چند توان طعنه ز اغیار شنید

 

گفت از من بشنو گوش به اغیار مکن

 

گفتم از درد دل خویش به جانم چه کنم؟

 

گفت تا جان شودت درد دل اظهار مکن

 

گفتم اقرار به عشق تو نمی کردم کاش

 

گفت اقرار چو کردی دگر انکار مکن

 

گفتم از حال خودم صد گله در عشق هست

 

گفت حال دگران بین گله بسیار مکن

 

گفتم آن به که سر خویش فدای تو کنم

 

از میان، تیغ بر آورد که زنهار مکن

 

گفتمش محتشم دلشده را خوار مدار

 

گفت خود را ز پی عزت او خوار مکن