مرا چشميست خون افشان ز دست آن کمان ابرو

جهان پر فتنه خواهد شد از آن چشم و از آن ابرو

غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستي

نگارين گلشنش روي است و مشکين سايبان ابرو

هلالي شد تنم زين غم که با طغراي ابرويش

که باشد مه که بنمايد ز طاق آسمان ابرو

تو کافر دل نمي بندي نقاب زلف و مي ترسم

که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو

اگر چه مرغ زيرک بود حافظ در هواداري

به تير غمزه صيدش کرد چشم آن کمان ابرو